ربا عیات فروغى بسطامى
در روى زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم
چون مرغ بس است دانهاى توشه مرا
دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
از نشئهء عشق او نه از باده ناب
دانست که عاشقم ولى مى پر سید
این کیست، کجایى است، چرا خورده شراب
تا قبلهء ابروى تو اى یار کج است
محراب دل و قبلهء احرار کج است
ما جانب قبلهء دگر رو نکنیم
آن قبله مارست گر چه بسیار کج است
این دل که به شهر عشق سرگشتهء تست
بیمار و غریب و در به در گشتهء تست
برگشتگى بخت و سیه روزى او
از مژگان سیاه برگشتهء تست
آمد مه شوال و مه روزه گذشت
و ایام صیام و رنج سى روزه گذشت
صد شکر خدا را که روزى روزه ما
گاهی به غنا و گه به دریوزه گذشت
افسانهء عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آرى
دل از دلبر چگونه دل, بر دارد
زلفین سیه که در بناگوش تواند
سر بر سر هم نهاده بر دوش تواند
سایند سر از ادب به پایت شب و روز
آرى دو سیاه حلقه در گوش تواند
یک عمر شهان تربیت عیش کنند
تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
نازم به جهان همت درویشان را
کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند
آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر
چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
مجموعهء عاشقان بود دفتر من
مجموعهء عاشقان پریشان خوش تر
تا دل به هوای وصل جانان دادم
لب بر لب او نهاده و جان دادم
خضر ار ز لب چشمهء حیوان جان یافت
من جان به لب چشمهء حیوان دادم
گاهی هوس باده رنگین دارم
گاه آرزوی وصل نگارین دارم
گه سبحه به دست و گاه زنار به دوش
یارب چه کنم، کیم، چه آیین دارم
بگذار که خویش را به زارى بکشم
مپسند که بار شرمسارى بکشم
چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است
من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم
تا دست ارادت به تو دادهست دلم
دامان طرب ز کف نهادهست دلم
ره یافته در زلف دل آویز کجت
القصه به راه کج فتادهست دلم
بگذار که تا مى خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم
پابست شوم به کلى از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم، هست شوم
تو مردمک چشم من مهجورى
زان با همه نزدیکیت از من دورى
نى نى غلطم تو جان شیرین منى
زان با منی وز چشم من مستورى